خاطرات النا و مامان-بابا
مینویسم برایت تا بماند در یادت
عید رو که به کل ننوشتم و تنبلی کردم
اما اولین کار دندانپزشکی النا چیری نبود که در وبلاگش ثبت نشود
النا 2 اردیبهشت 92 مجبور شد روت کانال کنه !!!!
فضیه از این قرار بود که در سفر عید در حین بازی و شیطنت دهانش به میز توالت خورد و با گریه و خونریزی بازی تمام شد
انروز خیلی بیقراری کرد و از انجایی که النا کلا بچه مقاومی است نسبت به درد برام مثل روز روشن بود که درد زیادی رو داره تحمل میکنه خلاصه بعد از کلی گریه خوابش برد و بعد از خواب دیدم لبش کبوده و دائم میگفت دندونم لق شده که به مرور بهتر شد.
چند روز پیش در حین خندیدن متوجه شدم دندونش تغییر رنگ داده خیلی حالم گرفته شد با دکترش هماهنگ کردم و رفتم پیششون بعد از معاینه گفت دندون عصب و عروقش رو از دست داده و باید روت کانال بشه !!!
در ان لحظه به این فکر کردم که چقدر برای دندانهاش حرص خوردم از همان زمانی که حتی دندانها در نیامده بودند چقدر برای راحت امدنشان به لثه هاش ژل مالیدم و ماساژ دادم و وقتی مرواریدهاش در امد با مسواک انگشتی براش مسواک میزدم ........اما در اثر یک بی احتیاطی اینطوری شد!
خلاصه در کمال ناباوری خودم و دکترش خیلی اروم دراز کشید و دکتر دندونش رو روت کانال کرد.
این روز ها دنبال پیدا کردن مدرسه خوب و تست تو مدرسه های مورد نظرم و حسابی مشغولم امیدوارم بهترین انتخاب رو براش داشته باشم
عاشق حال و هوای اسفند و شلوغی های و جنب و جوشهاشم
با تمام ترافیکی کاری که تو اسفند همیشه هست حس این ماه رو خیلی دوست دارم حس نو شدن حس تازگی حس رفتن سرما و دوباره گرم شدن
این روزها همیشه برام از بچگی پر از خاطره بوده خاطره خونه تکونی و امتحانان ثلث دوم که همیشه همراه با خونه تکونی بود و کاشتن بنفشه در باغچه خونه و بوی تمیزی
یادش بخیر که بچگی پر از لذته
عزیزم امیدوارم شما هم از این روز ها لذت ببری و تمامش براتون بشه خاطره خوش خاطراتی که برای فرزندانت با هیجان و عشق تعریف کنی
خوشبختانه توی بادبادک هر روز یک برنامه بر پاست و شما حسابی لذت میبری
یک روز رو هم به اتفاق بادبادک رفتیم بازار گل که خیلی خیلی دوست داشتیم و بهمون خوش گذشت
بهار که میاد کلی انرژی خوب با خودش میاره و ما حسابی منتظرشیم
مورد دنبال مبکنه که من ممکنه حوصله نکنم نگاه کنم
در این راستا کتاب آناتومی ازم خواسته !!
البته من یک کتاب به نام *بدن من* براش خریدم اما میگه بچگونه است !!
لطفا اگر کتاب خوبی رو برای این گروه سنی میشناسید بهم معرفی کنید .
و از همه مهمتر به النا که فکر میکنم پشیمون میشم ......
روز جمعه توی اتاق نشسته بودم و النا درخواست کرد براش کتاب بخونم برای اینکه جناب همسر بتونن استراحت کنند من هم پذیرفتم و النا هم شتابان رفت کتاب بیاره که
................
صدای مهیبی من و پدرش رو مثل برق به هال خصوصی رسوند متاسفانه النا خورده بود زمین و گوشش خورده بود به کتابخونه و لاله گوشش پاره شده بود .....وصف حال هر سه مون گفتنی نیست
چیزی که علاوه بر این مشکل ناراحتم میکرد
این بود که بیمارستانها جمعه متخصص توشون پیدا نمیکنی وباید باکلی رزیدنت سر و کله بزنی عینک خوش بینی رو زدم و رفتم بیمارستان علی اصغر که نزدیکترین بیمارستان بودمتاسفم از اینکه همیشه اکراه دارم از بیمارستان دولتی رفتن و این به ذهنیت من ربط داره که دیدم چه اتفاقاتی تو اینجور بیمارستانها میفته خصوصا وقتی که اتندی (متخصص)هم نباشه
باز هم دل رو به دریا زدم و رفتم تو اورژانس پرستار تریاژ گفت اول پزشک اورژانس ببینه بعد پرونده تشکیل بده
وارد اتاق که شدم رزیدنتی که توی اتاق نشسته بود نه پوزیشن نه حتی میمیک صورتش رو هیچ تغییری نداد و مثل مجسمه در جاش ثابت و بی حرکت نشسته بود النا رو نزدیکش بردم فقط به خودشون زحمتدادند از من پرسیدند :چی شده ؟من هم شرح حال کاملی دادم و بدون تکون دادن بدنش چشماش رو چرخوند رو النا و گفت ما نمیتونیم کاری کنیم ببیریدش بیمارستان امیر اعلم
میخواستم کلی فحش علمی بهش بدم و بگم اخه بنی بشر حداقل به خاطر روحیه بچه یک لبخند بزن حداقل به خاطر خودت که زخم بستر نگیری یک تکونی رو صندلی بخور لا اقل نه بخاطر شغلت که پزشکیه و قسم خوردی به خاطر انسانیت با یک بیمار زیباتر رفتار کن اما گفتم بزار تو جهل خودش بمونه من هم که بگم این ادم اگر میخواست چیزی بفهمه تا به این سن رسیده بود میفهمید
خلاصه به سرعت النا رو رسوندیم امیر اعلم اونجا سانتر *ای ان تی *و حتما میتونن برای النا کاری بکنن اونجا هم رزینت مربوطه گوش النا رو معاینه کرد و خیلی خونسرد گفت ببرش بیمارستان امام اونجا بیهوشش کنن و بخیه بزنن با تعجب گفتم اینجا سانتر گوش و حلق و بینی است من ببرمش بیمارستان امام؟گفت اره ما بیهوشی نداریم کلافه شده بودم گفتم این حرفهارو میزنید دارم شاکی میشم
گفت :پس بستریش کن ببریمش اتاق عمل دیگه نتونستم بر خودم مسلط باشم گفتم شما پیش خودت چی فکر کردی ؟مگه مردم از پشت کوه امدند که باهاشون اینجوری حرف میزنی من خودم پرستارم دیگه به این چیزهاواردم چرا فقط تو فکر پاس دادن مردم هستید بابا مگه مردم چه گناهی دارند ؟خودش رو جمع کرد و گفت اخه بیقراری میکنه ..گفتم بیقراری کنه من خودم تو بخش اطفال کار کردم مگه باید از گریه بچه ترسید بچه خونریزی کنه و کلی بیخودی داروی بیهوشی تحمل بکنه که بیقراری نکنه شما مگه وجدان ندارید النا رو برداشتم و با توپ پر امدم بیرون کاری رو که باید از اول انجام میدادم رو در اخر انجام دادم زنگ زدم به یکی از دوستان پزشکمون و ایشون لطفشون رو شامل حال ما کردند و عصر جمعه امدند مطب و گوش النا رو با بی حسی موضعی بخیه زدند من اینجا هم از جناب دکتر صفایی تشکر میکنم بهاطر لطف بزرگی که به ما کردند
اما این مسئله برام چند نکته داشت
بیمارستان دولتی رفتن ممنوع
کار کردن رو در مراکز دولتی همیشه از مغزم دور کنم
انسان بودن چه مشکل
گاهی باید از خشونت هم استفاده کرد مثلا کاش زده بودم با پشت دست تو دهن اون پزشکی که حتی به لباسش هم وفادار نیست
به هر حال روز بدی بود و برام کلی تاسف به جا گداشت
همه رزیدنت ها هم بد نیستند اما چه خوبه که اگر نمیتونیم کاری رو انجام بدیم صادق باشیم
صورتت مثل گل سرخ قرمز شده بود نه از خجالت که از سرما انقدر شادی در چشمانت موج میزد که دلم نمیومد بهت بگم من سردم شده برگردیم خونه ...
با اینکه شما قبل از رفتن توصیه کرده بودی من هویج و زیتون و ملزومات ادم برفی بر دارم ولی من یادم رفت این شد که یک ادم برفی بسیار کوچک در حد بضاعتمون درست کردیم
از اینکه بی صبرانه منتظر بابا نوئل هستی برام جالبه .......!!!!
برفی که بارید دل همه رو شاد کرد الان هم که مینویسم باز هم مهد تعطیله و شما هنوز خوابی میدونم بلند شی من رو میبری برف بازی !!!
شادیت رو دوست دارم و همیشه ارزو دارم شاد باشی و در امان
وقتی نمیخواهم به حمام بروم مرا سرزنش و شرمنده نکن
وقتی بی خبر از پیشرفتها و دنیای امروز سوالاتی میکنم،با تمسخر به من ننگر
وقتی برای ادای کلمات یا مطلبی حافظه م یاری نمیکند،فرصت بده و عصبانی نشو
وقتی پاهایم توان راه رفتن ندارند،دستانت را به من بده...همانگونه که تو
زمانی که میگویم دیگر نمیخواهم زنده بمانم و میخواهم بمیرم،عصبانی نشو..
کمک کن تا با نیرو و شکیبایی تو این راه را به پایان برسانم
فرزند دلبندم،دوستت دارم
دیروز به قصد سرزمین عجایب از خونه زدیم بیرون و بعد از عبور از ترافیک زیبای همت به تیراژه رسیدیم والنا هم تو تیراژه فقط و فقط به سرزمین عجایب فکر میکنه نه چیز دیگری
وارد سرزمین عجایب که شدیم یک دفعه دیدن تابلوی تبلیغاتی ارایشگاه کوکی من رو در جا میخکوب کردم و فوری گقتم النا بریم ببینیم ارایشگاهش چطوریه؟تعریف کارشون رو شنیده بودم این شد که یک راست قبل از هر کاری رفتیم تو ارایشگاه و خیلی ناگهانی تصمیم به کوتاه کردن موهای النا گرفتیم خودش هم رضایت داشت و نشست این شد اولین تجربه ارایشگاه براش رقم خورد البته من همش تو دلم حیفم میومد به موهاش اما باز خودم رو راضی میکردم که مو بلند میشه غصه نداره که
قبل از کوتاهی

محیط ارایشگاه و رفتارپرسنل بسیار عالی بود و نتیجه کار هم خوب بود و النا کلی چهرهاش تغییر کرد
بعد ار کوتاهی


بعد از ارایشگاه هم که به بازی و خوشگذرونی مشغول بود و جالبه برام که این بچه ها هیچ وقت از بازی سیر نمیشن

دخترم به تئاتر عشقی داره تمام نشدنی به همین خاطر ما هم از این هنر زیبا مستفیظ میشیم
تئاتر پسرک نون زنجبیلی (فاطمه ابرار)
رفتن به مهد رو خیلی دوست داره و گاهی برای برگشت دچار مشکلیم چون میخواد بیشتر بمونه
من هم بسیار از این مسئله خوشحالم که بادبادک رو انتخاب کردم واقعا روش اسم مهد نمیشه گذاشت و کارهاشون هم واقعا متفاوته پس همون هنرکده بهترین اسمه
همراه خانواده بادبادک پروژه جمع اوری برگهای پاییزی داشتیم که پارک طالقانی مقصد بود حسابی النا در این گردش لذت برد و ما هم بی نصیب نموندیم
گاهی در طی روز فقط زمانی که مشغول کاری با تمرکز باشه از صحبت کردن انصراف میده و گرنه بقیه ساعات روز برامون سخنرانی میکنه و همانا پرسشهایی که موهامون تو هوا سیخ سیخی میمونه !!!!!!!!!
دختر مهربونیه و صد البته حساس که من این حساس بودنش رو خیلی دوست ندارم امیدوارم که این حالش تغییر کنه
بیشتر از همیشه عاشق بازی با همسن و سالهاشه
پیشنهادسفر بهمون میده !!!
هر روز صبح که بیدار میشه اول از مدیر برنامه هاش (سیمین) در مورد برنامه روزانه اش میپرسه
امروز داشتیم از کلاس باله بر میگشتیم از من خواست که کمربند کارسیت رو نبندم من هم مامان مهربونه شدم و نبستم سرش رو به شیشه تکیه داده بود.
گفتم: داری چه کار میکنی ؟
گفت :دارم ابرها رو نگاه میکنم خیلی قشنگن.من دوست دارم برم روی ابرها مثل فرشته ها اخه ابرها خیلی نرم هستند
گفتم هرشته ها چه کار میکنن ؟
گفت فرشته ها بال دارن پرواز میکنن !!
سرتون رو درد نیارم روزگــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــاری داریم با دخترک چهار سال و سه ماهه
بادبادکی ها
در حال جمع اوری برگ و میوه کاج
دوستی های بی ریا
| Design By : Pars Skin |














