X
تبلیغات
خاطرات النا و مامان-بابا

خاطرات النا و مامان-بابا

مینویسم برایت تا بماند در یادت

13233475875486451933.jpg


این روزها حال و هوای عجیبی دارم ,همه فکرو حواسم تو ایرانه . پیش اون همه شلوغی شب عید و ترافیکهای دیوونه کننده که الان دلم براشون تنگ میشه, پیش اون بساطی های کنار خیایابون  که سبزه و ماهی قرمز و وسایل هفت سین میفروشند ,خونه ها و شیشه های تمیز که منتظر یک رگبار بهارین که باز پر از لک بشن.


دلم هواش مثل بهار بهاریه .....



اینجا هنوز ننه سرما خیال رفتن نداره اون هم امریکا رو دوست داره !!!

دخترک هم حسابی در انتظار بهاره و هفت سین و تخم مرغ رنگی و......

قراره امروز بریم وسایل هفت سین رو بگیریم و کم کم اماده شیم برای نوروز که چه انتظار قشنگیه .


النا چند روز بعد از عید تعطیلات بهاری داره که امیدوارم هوا خوب باشه و بتونیم حسابی از پیاده روی تو این فرصت لذت ببریم از دیدن طبیعت تو این فصل من هم مثل النا کودکی پنش نخواهم بود.!

روزها که از مدرسه میاد یک کم استراحت میکنه بعد میرم سراغ مشق البته نه به شکل و شمایل مشفهای ما .


هر روز یک برگه که کلی چیز تو همون یک برگه میشه یاد گرفت .بعد هم تمرین خواندن کمی تمرین نوشتن و صد البته همراه با بازیگوشی و شیطنت .


ما همچون گذشته شبها رو با خوندن کتاب به پایان میرسونیم

النا همچنان توی فروشگاه بعد از زیارت قفسه اسباب بازی ها میشینه پای قفسه کتابها به کتاب خوندن  ,این عادتش رو نمیخوام از سرش بندازم ولی خوب مستلزم وقت گذاشتن و تحمل کردنه تا دل بکنه که اصولا تا من نگم دل کندنی در کار نیست .


این که داره بهار میاد خیلی خوشحالم .پست بعدی به امید خدا یه پست نوروزیه .


نوشته شده در جمعه 23 اسفند1392ساعت 17:23 توسط مامان سیمین|


-سکانس اول

ظهرامروز وقتی دخترک از مدرسه آمد :

برای روشن شدن اینکه هر کی باید کارهاش رو مستقل انجام بده براش داستان دو تا خواهر رو گقتم که یکی همیشه وابسته بود و از دیگران برای کارهاش کمک میخواست و دیگری همیشه خودش در پی انجام کارهاش بود و....خلاصه نتیجه اخلاقی اینکه بهتره ادمها خودشون وظایف خودشون رو انجام بدند.


سکانس دوم

بعد از ظهر امروز :

داشتم با عجله و بدو بدو (طبق معمول) کارهام رو انجام میدادم تا بتونم برم با النا به کتاب خوندن برسم .دخترک هم مشغول بازی

من: النا جون بیا کمک مامان ظرفها رو بزار سرجاش تا زودتر کارهام تموم شه .

النا :مامان شما شدی مثل اون خواهره که همش باید کارش رو دیگران انجام بدن ؟خوب خودت کارت رو انجام بده .

من : :O

همسر: :)


قضاوت با شما ......!!!

نوشته شده در سه شنبه 15 بهمن1392ساعت 7:14 توسط مامان سیمین|

خیلی وقته که ننوشتم و میدونم کلی حرف هست برای زدن اما اگر حافظه  من یاری کنه خیلی خوبه


میدونم از کریسمس و ژانویه و تعطیلی و برف و برف بازی هیچ ننوشته ام

انقدر النا ذوق برای درخت کریسمس داشت که ما زودتر از خود مسیحی های محترم درخت برپا کردیم واقعا در این زمانه مادر و پدر ذلیلی چه لذتی میبرند کودکان ....خلاصه که جناب سنتا (بابانوئل ) زحمت کشیدند و برای النا کلی کادو اوردند از جیب یکی دیگه به نام یکی دیگه !

آپلود عکس

البته تنها چیزی که براش توی تعطیلات ناخوشایند بود دوری از مدرسه و دوستان بخصوص پسرک زیباروی کلاسشون که دل از کف دخترک برده


آپلود عکس


البته زمستان اینجا و سرمای عجیب و غریب امسال که در 60 سال گذشته بی سابقه بوده حسابی ما رو اب بندی کرد تا دیگه ننالیم از سرما تا -30 درجه رو هم تجربه کردیم

البته النا فقط از این همه سر و صدا برای سرما فقط از برف بازیش لذت برد خوشا به حال بچه هاو دنیای زیباشون

آپلود عکس


خوندن و نوشتن رو اینجا بسیار جدی دنبال میکنند و النا هم علاقه منده به خوندن و خوب داره یاد میگیره محیط مدرسه رو وافعا دوست داره و روزهای تعطیل براش مثل عذابه  کاش مدارس داخل کشور هم کمی از این حس و حال رو داشت کاش کودکان با استعداد ان سرزمین کمی مهربانانه تر اموزش میدیدند


به هر صورت این روزها به درس و مشق میگذرد و النا بسیار از دوستان ایرانش یاد میکنه و دلش میخواد همه اونها اینجا بودند نه خودش انجا !!!

نوشته شده در چهارشنبه 2 بهمن1392ساعت 6:51 توسط مامان سیمین|

                             آپلود عکس



خدا منو آفرید که عاشق تو باشم
جز عاشق تو بودن کاری نداشته باشم
خدا به من نفس داد تا از تو شعر ببافم
تا که ببینی هردم دور تو در طوافم
یه حسی داد تا زنده م صدات باشه تو گوشم
به شوق داشتن تو تن پوش عشق بپوشم
خدا چشامو وا کرد تا تو رو خوب ببینم
از دشت دلخوشیها برات شادی بچینم
خدا دلو به من داد تا به تو مبتلا شم
که روز میلاد عشق دست خالی نباشم
خدا تو رو به من داد تا تو قلب تو جا شم
تو مروارید احساس من صدف تو باشم
من صدف تو باشم

خدا تو رو آفرید که من تنها نمونم
که اسمتو شب و روز بشه ورد زبونم
خدا نگاه تو رو گره زد به نجابت
تا من عاصی از بند راضی شم به اسارت
خدا با مهربونی دلتو آشنا کرد
تو قلب سوت و کورم چه محشری به پا کرد
خدا تو رو آفریده که معجزه ببینم
تا وقتی که تو باشی منم عاشقترینم

نوشته شده در جمعه 1 آذر1392ساعت 6:41 توسط مامان سیمین|



از روزی که وارد این سرزمین شدیم که تقریبا سه ماهه هر جا که میرفتیم برای خرید امکان نداشت لوازم و لباسهایی هالووین رو نبینیم  و النا هم بسیار مشتاق خصوصا اینکه توی سری کتابهای فرانکلین داستان هالووین هم بود و النا چیزهایی در موردش میدونست

و همچنین تو مدرسه براشون داستانهاش خونده میشد و کلی بازی های مربوط به هالووین انجام میدادن و  دوست داشت برای هالووین گربه بشه


آپلود عکس

اول خیلی موافق خرید لباس برای هالووین  نبودم  اما دیدم مقاومت بی فایده است و این مسئله به خواسته من نیست که النا وقتی در محیطی هست که همه بچه ها با شوق و شور منتظر هالووین هستند من نمیتونم از او بخوام که متفاوت با بقیه باشه


آپلود عکس

امروز صبح ساعت 6 بیدار شد و امد اتاق ما و گفت مامان امروز هالووینه و من باید اماده شم برم مدرسه ...قیافه من دیدنی بود که هر روز 7 صبح با هزار تا ناز و نوازش بیدارش میکنم و امروز خودجوش بیدار شده بود

خلاصه با کلی اشتیاق رفت مدرسه و وفتی برگشت چنان برام از لباسها و کارهاشون تعریف میکرد که من متحیر مونده بودم (النا از مدرسه در حات عادی زیاد برای من تعریف نمیکنه )


از زمانی هم که رسید خونه هی پرسید :پس کی میریم بیرون ؟ البته از شانسمون امروز شدیدا بارون میامد اما چاره ای نبود و رفتیم


نمیتونم ذوق و شوق بچه ها و بدو بدوهاشون از این خونه به اون خونه رو در کلمات توصیف کنم که انقدر حس خوبی بود که بهشون حسودیم شد

اصلا براشون مهم نبود بارون میاد  و دارن مثل موش اب کشیده میشن بالاخره راضیش کردیم دیگه بیخیال شه البته بر خلاف میلش بود ولی تسلیم خواسته ما شد


البته حاصل دسترنجش هم بد نبود

آپلود عکس


برای اولین تجربه هالووینی روز خوبی بود و از اینکه النا کلی لذت برد و از این تجربه بسیار خشنود بود خوشحالم

نوشته شده در جمعه 10 آبان1392ساعت 6:33 توسط مامان سیمین|

آپلود عکس


چه مامان تنبلی شدم من.وقتی میبینم این همه وقته وبلاگ ننوشتم اصلا حالم بد میشه

البته این روزها انقدر وقت کارهای خونه و وقت گذراندن با النا میشه که اگر فرصتی باشه دنبال ایمیل و فیس کتاب و اینجور چیزهام

به هر صورت روزهامون با انجام مشقهای النا و خواندن کتاب و دیدن شعرهای انگلیسی و بازی میگذره

از اونجایی که شبها زود میخوابه روز ما هم زود به اتمام میرسه


البته ما به کارهای عقب افتادمون میرسیم  در سکوت مثل الان





دو روز تعطیل بود که با دو روز تعطیلی رسمی شد یک تعطیلی درست حسابی که النا اصلا ازش راضی نبود از اینکه مدرسه نمیتونست بره شدیدا دلخور بود یاد دوران کودکی خودم افتادم که جز ارزوهام بود که یک روز مدرسه تعطیل باشه


روزها زیاد با هم وقت میگذرونیم کتاب انگلیسی براش میخونم که البته باید بگم اون جز امار کتابها به حساب نمیاد چون بلافاصله بعدش باید یک کتاب فارسی براش بخونم (کارم در اومده)


اینجا چیزی که زیاد داره انواع و اقسام حشرات که النا از تک تکشون بیزاره و ما پروژه داریم خداروشکر با خنک تر شدن هوا از تعداد و انواعشون کم شده.


عاشق عشقولانه های دخترانش هستم که خودش رو برام لوس میکنه .


انقدر حرف تو ذهنم بود که بنویسم اما الان خستگی یاریم نمیکنه







آپلود عکس


نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1392ساعت 4:51 توسط مامان سیمین|

بالاخره طلسم شکست و من تونستم بیام و وبلاگ آپدیت کنم .البته هرروز نیت میکردم اما نمیشد خوب نیت کنی انگار نصفش رو انجام دادی !!!!


تو این مدت خیلی خبرها بود ار امدن ویزا و کارهای که باید بدو بدو انجام میشد و امدن و کارهای اینور و ووووووو


بخوام با جریئات بگم طوماری میشه بس دراز  ...


من هم  خلاصه گویی  رو ترجیح میدم .بعد از کلی کار که ایران داشتم و باید طی یک ماه انجام میشد و به هر بدو بدویی بود انجام شد 15 سال زندگی رو کردم تو 8 تا چمدون و زدیم بیرون

فکر مهاجرت همیشه خیلی من رو درگیر میکنه کندن از ریشه ها سخته اما گاهی برای بقا باید کند ...بماند که در حوصله و حال و هوای این وبلاگ نیست ....!!!


این طرف که رسیدیم هم وقت زیادی نداشتیم چون باید النا رو ثبت نام میکردیم برای پیش دبستانی و برای ثبت نام ادرس خونه واجب بود پس کمر همت بستیم برای یافتن خونه که معجزه وار توانستیم خونه پیدا کنیم  و تمام تلاشمون رو برای زودتر مرتب کردنش انجام دادیم و بعد از 15 روز از امدنمون تو خونمون مستقر شدیم که البته از کمکهای النا هم نمیشه ساده گذشت این هم سندش

آپلود عکس

و  النا روز 16 رفت مدرسه !!!(به این میگن سرعت عمل :) )

آپلود عکس


روز اول مدرسه بیشتر برای من دلهره داشت تا برای النا خیلی نگرانش بودم از اینکه زبان نمیدونه و چطوری میخواد با بقیه کنار بیاد  تا لحظه برگشتنش دل تو دلم نبود وقتی دیدم با لب خندون از اتوبوس پیاده شد نفس راحتی کشیدم و تمام اضطرابم به پایان رسید وقتی از مدرسه و تیچر و دوستاش برام میگفت انگار پایان سال تحصیلیه و همه رو میشناسه !!!

آپلود عکس

آپلود عکس

النا با مدرسه خوب کنار اومده و خوب همکاری میکنه و بهتر از همه اینکه خیلی تو مدرسه شاده .تقدیر ادمها واقعا خیلی جالبه چقدر برای پیدا کردن مدرسه تو تهران از این مدرسه به اون مدرسه رفتم .ساعتها پای نت از تجربیات مامانها میخوندم و چقدر سایتهای مدارس رو (که همه مثل هم طراحی شدن) زیر و رو کردم تا بالاخره النا رو ثبت نام کردم و در اخر هم انصراف دادم و امدیم این سر دنیا که ....

اینجا نیازی به گشتن نبود که هر منطقه مدرسه خودش رو داره و نیازی نیست خودت رو بکشی فقط محل زندگیت رو خوب انتخاب کنب مدرسه حله (به همین سادگی به همین خوشمزگی) و از همه شیرین تر که خبری از اون شهریه های میلیونی نیست (آخیش)


آپلود عکس


با هم پیاده روی میریم و دو چرخه سواری و یکبار باغ وحش رقتیم و برنامه پارک رو هم بدش نمیاد هرروز داشته باشه

فعلا میگذره ..............................



راستی مامان کوروش با کامنتش عامل مهمی بود که بیام سراغ وبلاگ

نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1392ساعت 5:34 توسط مامان سیمین|


آپلود عکس


شما یادت نمیاد دخترم

اما من خوب یادمه

روزی که خدا بالهات رو کند و به من و پدرت هدیه داد


اونروز وقتی خدا بالهای فرشته کوچکش را میکند تا به ما هدیه کنه   من دردش رو تو وجودم حس میکردم

روزی که ماهها منتظرش بودم


روزی که برام بهترین روز خدا بود

هوا بسیار گرم ......و دل من پر از طراوت

پر از حس خوب با تو بودن پر از شادی ترا  دیدن

پر از عشق ترا دراغوش کشیدن


و پر از تو


روز میلادت روز بزرگ زندگی من روز تولد من هم بود که تازه زندگی را احساس کردم


دوستت دارم

دخترم پنج ساله شدنت مبارک

نوشته شده در چهارشنبه 9 مرداد1392ساعت 0:1 توسط مامان سیمین|

مدتهاست که النا مستقل مسواک میزنه و من دخالتی در این امر نمیکنم خودش اینکار رو به نحو احسن انجام میده

امشب یک عشقولانه ای تو وجودم وول وول میزد که برو و مسواکش رو بزن البته بماند که کلی خودش متعجب بود از اینکار من !!


داشتم مسواک میزدم که متوجه شدم یک چیزی عادی نیست !! گقتم حتما اشتباه میکنم ..بعد از شستشوی کامل دهان به بررسی کامل پرداختم ...


اشتباه نکرد بودم اولین دندون اسیاب دائمی سرک کشیده بود بیرون و دومی هم در حال نوک زدن بود !!


برام جالب بود...دندونه از نبود من سواستفاده کرده  بودو خودی نشان داده بود


مبارک باشه عزیزم


پیرو پست قبلی بالاخره ثبت نام انجام شد (آخیـــــــــــــــــــــــــــش)

نوشته شده در پنجشنبه 9 خرداد1392ساعت 23:44 توسط مامان سیمین|

آپلود عکس


از اردیبهشت کفش اهنی پوشیدم و کمر همت بستم برای یافتن مدرسه ای خوب و شایسته که بتونم همه جوره بهش اعتماد کنم و ثمره زندگیم رو بهشون بسپرم


لیست انتخاب مدارسم با 15-16 تا مدرسه نوشته شد و الان بین دو تا باید تصمیم نهایی رو بگیرم


تجربه ی جالبی بود دیدن مدارس مختلف و شیوهای متفاوت اموزشی و حتی گاهی ادا و اصولهای غیر منطقی و گهگاهی جبرهای نابجا همه و همه مرا برای تصمیم گیری توی شرایط سختی قرار میده


فقط امیدوارم در این مرحله زندگی دخترکم که خودش نمیتونه در انتخاب سهیم باشه من و پدرش بتونیم بهترین رو براش انتخاب کنیم


حالا میفهمم حرف مامانم رو که میگفتن بچه ها هر چی بزرگتر میشن مشکلاتشون هم به همون نسبت بزرگتر میشه

دعا کنید بهترین تصمیم رو بگیرم


آپلود عکس

نوشته شده در شنبه 4 خرداد1392ساعت 10:27 توسط مامان سیمین|


آخرين مطالب
» منتظز بهاریم
» اینها بچه ان ؟!!!
» با کلی شرمندگی
» معجزه
» هالووین
» این روزها
» از یک طرف دیگه ....!!
» روز میلاد یک فرشته
» دندان دائمی !!
» به دنبال مدرسه
Design By : Pars Skin