



![]() |
![]() |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387ساعت 13:30 توسط مامان و بابا |
|
|
امروز باز من میخوام تبریک بگم اخه فردا روز پدره . مامانم میگه بابا عزیزم خیلی برام زحمت کشیده . من بابام رو خیلی دوست دارم ![]() به مامانم نگفتم که خدایی نکرده حسودیش بشه اما وقتی بدنیا بیام حسابی خودمو برای بابایی لوس میکنم. بابایی خیلی دوستم داره خودش همیشه به من میگه . ![]() بابا جون من بهت افتخار میکنم و میخواهم بهترین دوستم شما باشی . مامان رو هم دوست دارم اما امروز روز باباهاست ومن خواستم با بابایی کمی حرف بزنم. به بابابزرگهای خوبم و همه بابا ها روز پدر تبریک میگم . ![]() بابایی قول میدم دختر خوبی برات باشم . میدونم لوسم میکنی اما اصلا لوس نمیشم . بابا جون یواش یواش دارم آماده میشم بیام پیشتون . آماده باشید . ![]() النا |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 11:2 توسط مامان و بابا |
|
|
امروز با بابا رفتیم دکتر.
من عاشق شنیدن صدای قلب کوچولوتم النا عزیزو مامانی من . خدارو شکر تومعاینه همه چیز خوب بود دکتر هم فهمید من خیلی علاقمندم برم سونگرافی دلمو نشکست و ماهم سریع رفتیم سونو. الهی قربونت بشم که اینقدر وول میخوری یه لحظه اروم وقرار نداشتی . ![]() خلاصه اقای دکتر حسابی براندازت کرد . خوشگلم وزنت هم خیلی خوب بود ![]() به امید خدا اگر هوس نکنی زودتر بیایی دکتر برام نوبت نهم مرداد (مبعث) را زد . حس عجیبی دارم نمیتونم بگم چه حسیه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! قربون اون قدم مبارکت بشم که اینقدر خوش قدمی امروز بابا نتیجه امتحانش رو گرفت و کلی خوشحال شد راستی امروز یکی از دوستهای نازت یعنی نیلوفر کوچولو بدنیا امد . تولدت مبارک نیلوفر جون . عزیز دلم با این که تو این مدت بارداری خیلی اذیت شدم اما وقتی به شیرینی بودنت فکر میکنم همش از یادم میره . عزیزم بیصبرانه انتظار دیدنت رو میکشیم. ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 20:18 توسط مامان و بابا |
|
|
+ نوشته شده در
جمعه هفتم تیر 1387ساعت 13:19 توسط مامان و بابا |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 0:30 توسط مامان و بابا |
|
|
عروسک کوچولوی من
دارم برای تو مینویسم تویی که درون من رشد میکنی و بخشی از وجود من هستی .خدا را هزاران بار شکر میکنم که تو این نعمت الهی را به ما هدیه داد. مینویسم که بدانی چقدر دوستت دارم هنوز صورت ماهت رو ندیدم ولی دیوانه وار دوستت دارم میدونم که با دیدنت بی اختیار اشک خواهم ریخت. ![]() دختر نازنینم زمان زیادی تا در آغوش گرفتنت نمانده ولی ثانیه ها نمی گذرند و من هر روز را به کندی طی میکنم. هدیه الهی من زمانی را تصور میکنم که برای خودت خانمی شدی و زمانی که نوشته های مامان رو میخوانی و میفهمی قبل از آمدنت هم عاشقانه دوستت داشتم. عزیز دلم روزی هزار بار خدا را شاکرم برای وجود نازنینت و هیچ دردی زیباتر از دردهای دوران بارداری نیست بی خوابی هایش زیباست دردهایش شیرین و انتظارهایش پر امید. ![]() عروسکم آرزو داریم من و پدرت برایت بهترین ها را به ارمغان بیاوریم و بتوانیم در تربیت ثمره زندگیمان موفق باشیم . ترا دوست دارم تویی که هنوز ندیدمت. ![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 13:51 توسط مامان و بابا |
|
|
امروز می خواهم خودم تو وبلاگم بگم چه خبر بوده .
![]() امروز مامان و بابا رفتند دکتر که ببینند من تو چه حالی هستم از همین الان همش دارن کنترلم میکنن چه برسه به بعدها .! خلاصه دکتر بعد از شنیدن صدای قلبم مامان که از خوشحالی نمیدونست چه کار کنه! ![]() تو سونوگرافی هم وقتی دکتر صورتم رو بهش نشون داد آبرومون رو برد از بس ذوق کرد من جای اون خجالت کشیدم . ![]() البته تو دلم ذوق می کردم که اینقدر دوستم داره. وزنم هم 1952 گرم بود که دکتر گفت خوبه. ![]() تا رسیدیم خونه مامان لبخند از لباش نمی رفت که منو دیده بود البته بابا هم خیلی خوشحال بود. ![]() تازه مامان یادش هم رفت که دیروز اذیتش کردم وکلی بیحرکت بودم . مامان داشت به بابا میگفت که تصمیم داره تو این مدت باقیمانده خوب بخوره و استراحت کنه تا من حسابی تپلی بشم . ![]() طفلکی بابا فکر کنم از الان ماموریتش شروع شد . ![]() |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 20:58 توسط مامان و بابا |
|
|
سلام سلام بالاخره بابا همت کرد و مامان رو به کار انداخت که اتاق النا خانم مرتب بشه البته خاله هم برای کمک خودشو رسوند ![]() مامان تنبل چند تا عکس بالاخره تو وبلاگم میذاره ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() این هم حوله حمام ![]() این پتو کاسکه دخترمه ![]() این هم تخت کنار مادر ![]() ![]() کتابهای شعر می می نی ![]() این هم کتاب حمومش ![]() کالاسکه وکریر که رفته بالای کمد ![]() لیوان . دندون گیر ![]() ظرف و قاشق غذا ![]() جای شیر خشک و پیش بند ![]() وسایل بهداشتی ![]() وسایل حموم ![]() شیشه شیر ![]() تشک تعویض ![]() ![]() پستانک و جای شیشه شیر . پستانک دارو ![]() ![]() ![]() ![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 10:29 توسط مامان و بابا |
|
|
در تعطیلات نیمه خرداد النا به اتفاق مامان و بابا در یک تصمیم ناگهانی بابا راهی سفر شمال شد.
جای دوستان خالی خیلی سفر خوبی بود دخترکم از زمان حرکت ذوق کرد تا وقتی برگشتیم به این نتیجه رسیدم النا خانم از دریای شمال بیشتر از دریای جنوب خوشش میاد برعکس مامانش . دخترم شبها که می رفتم لب دریا کلی ذوق میکرد هرچی بهش میگفتم کمی استراحت کن به گوشش نمی رفت. ![]() هوا واقعا خوب بود ابر بود یک شب هم بارون قشنگی بارید . قبل از رفتن همش نگرانش بودم که خدایی ناکرده اذیت نشه ولی خوشبختانه خیلی به دخترم خوش گذشت. ![]() روز بعد از سفر هم تخت وکمد النا خانم رو آوردن که البته به خاطر ترافیک کاری بابا و کارهای زیاد مامان نشده هنوز که وسایلشو جا بدیم ![]() میدونم جوجو ناراحته ولی باید تحمل کنه . روز بعدش هم یعنی بیست خرداد هم تولد مامانش بود با کلی کار. ![]() روز تولد مامان هم این شیطونک حسابی ذوق داشت فکر کنم داشت رقص عربی میکرد . ![]() قول دادیم بهش که کارهای بابا خلوت شد اتاقشو مرتب کنیم میدونم دختر گلم حتما شرایط رو درک میکنه . جوجو کوچولوی من هم ان شالله تا پنج هفته دیگه میاد تو اتاقش. ![]() |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387ساعت 13:44 توسط مامان و بابا |
|
|
دیروز رفتم دکتر تا ویزیت ماهانه انجام بشه .
شروع کردم به گله که این دخمله یک روز وول میخوره یه روز کاملا بیحرکته من دارم دیوونه میشم ![]() دکتر گفت بذار صدای قلبشو بشنوم تا نظر بدم . وقتی شروع کرد با تعجب گفت:این جوجو که یک لحظه اروم نداره ![]() کلی به دخملم خندید که نمیگذاشت دکتر صدای قلبشو بشنوه ![]() بعد گفت این کوچولو یه وقتهایی میره اون پایین ها مایع آمنیوتیک میاد جلو شکم و شما حرکاتشو حس نمی کنی نباید نگران باشی ضمنا یک زمانی هم اون بخواب میره مثل شما . تودلم گفتم خبر نداری که بنده تقریبا از خواب محرومم.توصیه دیگه دکتر نوشیدن مایعات فراوان بود. وخوردن سه الی چهار لیوان شیر. به امید خدا دو ماه بیشتر به اومدن دخترم باقی نمونده . ![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم خرداد 1387ساعت 18:5 توسط مامان و بابا |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
مامان و بابای النا بعد از ده سال زندگی مشترک عاشقانه تصمیم گرفتند سه نفری بشن .خداوند یک دختر بهشون هدیه کرد .ما هم تصمیم گرفتیم وبلاگش رو راه اندازی کنیم .
|
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
|
RSS
|
